نویسنده :
ایرج - ساعت ۳:۳٠ ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٩
دوری که در او آمدن و رفتن ماست
او را نه نهایت، نه بدایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
خیام
نویسنده :
ایرج - ساعت ۸:٥٦ ق.ظ روز سهشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٧
خیلی وقته از بلاگ نوشتن من میگذره. امروزم که بعد از چندین ماه دوباره اومدم، اولین سوال این بود که:
«خب حالا اومدی که چی؟ چی میخوای بنویسی؟!»
خب ... تو این مدت منم از قاعدهی «ناپایداری» مستثنی نبودم. وقتی چندتا از نوشتههای قبلی رو خوندم، نمیتونستم باور کنم که یه زمانی این چیزا تو سرم میچرخیده. حتی بعضی جاها از خودم خندهم گرفت. اما دیدن این تغییر یه خوبی هم داره. اونم اینه که همون چیزایی که الان تو سرم میچرخه رو هم خیلی جدی نگیرم. چون به احتمال خیلی قوی، چند وقته دیگه اینا هم خندهدار به نظر میاد!
بذار ببینم ... خب همینقدرم کافیه برای اینکه اینجا رو نبندن!!
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱٢:٤٢ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
نویسنده :
ایرج - ساعت ۳:٠۸ ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱٢:٠٢ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥
بعضی وقتا با اينکه مطمئنی کاری که داری ميکنی اشتباهه، بازم ميکنيش
فقط و فقط برای اينکه اگه اون کارو نکنی ممکنه از تو داغون شی!
برای اينکه ...
من که اينکارو کردم ....
ميشه نخونيش؟!!!!
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱۱:۳٥ ب.ظ روز سهشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤
مثل مترسک از پشت پرچين
ديدم که پاييز قداره ميبست!
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱٢:۳٥ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٤
هم من اشتباه ميکنم، هم اون
اما من ميدونم اشتباه ميکنيم، اون نه!
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱۱:٢٧ ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤
چرا آدما نميتونن قبول کنن که ممکنه به جز چيزايی که اونا ميدونن و اونا ميبينن، چيزای ديگهای هم وجود داشته باشه؟!
يه جملهای هست، با اين مضمون:
عقل تنها چيزيه که همه فکر ميکنن بيشتر از بقيه دارن!
احتمالا خود اين جمله هم شامل حال اين جمله ميشه!!!
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱:٠۳ ق.ظ روز سهشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٤
از برکات تفريحات سالم، يه مدت پيداش نبود!
يه هفت هشت ماهی کلا بيخيال من شده بود
اصلا يادم رفته بود ...
اما باز اومد ... با چه ضرب و زوريم اومد!
خوابو از چشام برده ...
نفسم تو سينه حبس شده ... درم نمياد ...
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱۱:۱۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤
میبينم صورتمو تو آينه ... با لبی خسته میپرسم از خودم
اين غريبه کيه از من چی میخواد ... اون به من يا من به اون خيره شدم
باورم نميشه هرچی ميبينم ... چشامو يه لحظه رو هم ميذارم
با خودم ميگم که اين صورتکه ... ميتونم از صورتم ورش دارم
ميکشم دستمو روی صورتم ... هرچی بايد بدونم دستم ميگه
منو توی آينه نشون ميده ... ميگه اين تويی نه هيچکس ديگه
جای پاهای تموم قصهها ... رنگ غربت تو تموم لحظهها
مونده روی صورتت تا بدونی ... حالا امروز چی ازت مونده به جا
آينه ميگه تو همونی که يه روز ... ميخواستی خورشيد با دست بگيری
ولی امروز شهر شب خونهت شده ... داری بیصدا تو قلبت ميميری
ميشکنم آينه را تا دوباره ... نخواد از گذشتهها حرف بزنه
آينه ميشکنه هزار تيکه ميشه ... اما باز تو هر تيکهش عکس منه
عکسا با دهنکجی بهم ميگن ... چشم اميد ببر از آسمون
روزا با همديگه فرقی ندارن ...
بوی کهنگی ميدن تمومشون!
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱۱:۳۱ ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤
خب ... به چيزی که ميخواستی رسيدی ...
حالت خوب شد ؟!!!
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱٢:٥۳ ق.ظ روز جمعه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٤
پذيرفتنش سخته ...
اونی که ما رو خلق کرده ... ما رو محتاج خودش ساخته ...
و اونقدر باهوش ساخته که اين نياز و ناتوانی خودمونو ببينيم و درک نکنيم !
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱٢:٤٦ ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤
از عجايب نوع آدميزاد اينه که
ميتونه کاری رو که ميخواد و ميتونه، نکنه ...
برای اينکه آدم ديگهای رو از چيزی محروم کنه!
گردوننگری ز قد فرسوده ماست
جيحون اثری ز اشک پالوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بيهوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست
نویسنده :
ایرج - ساعت ۸:۱۳ ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤
بعد از مدتها ...
دوباره واسه ديدن يه نفر انتظار ميکشم ...
چقدر اين عيد لعنتی امثال طول کشيد !
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱۱:٥٥ ب.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۳
يه عيد ديگه ...
يه سال ديگه ...
و اميدوارم ... يه ايرج ديگه ...
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱٢:۳۸ ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۳
فکر نميکنم زودرنج باشم ...
کينهای هم نيستم ...
اما ...
فراموشکار هم نيستم!
نویسنده :
ایرج - ساعت ٢:٠٢ ق.ظ روز سهشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۳
I dont know
If we each have a destiny
or if we're all just floating around accidental-like on a breeze
but I think
maybe it's both
Maybe both get happening at the same time
نویسنده :
ایرج - ساعت ٩:۱٦ ب.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳
نميدونم، اين خوبه ...
اينکه ديگران خيلی خيلی بيشتر از خودت قبولت داشته باشن!
خوبه، يا بيشتر از اون، نشون دهنده يه حقيقت تلخ ؟!!!
نویسنده :
ایرج - ساعت ۱٠:٤٧ ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳
لحظهها ميگذرن، بدون اينکه به من نگاه کنن
هرفکری که من ميکنم
هر چيزی که احساس ميکنم
هر علاقهای
هر نفرتی
هر خواستهای
هر رخدادی
هر خوشايند و ناخوشايندی
همه توی همون لحظه خودشون ميمونن
هيچکدوم توانايی اينو ندارن که به لحظه بعدشون برن
مگر اينکه خودم بخوام
پس بهتره اونايی که ناخوشاينده خودم بکشمشون